۱۳۹۵ اسفند ۲۰, جمعه

I think it's time, we give it up*

اول اسفند هزار و سیصد و نود و پنج
بعد از دو هفته کل کل با صاحب ملک و مشورت با هر وکیلی که از هر جا می‌شناختم تصمیم گرفتم بروم شورای حل اختلاف و شکایت کنم. یک برگه داشتم از صاحب ملک که پول پیش را باید هر زمان که من درخواست کنم بهم پس بدهد. یک واحدی توی شوراها گذاشتن به اسم ارشاد قضایی. واحد را پیدا کردم یک دختر خوش اخلاقی، هم سن و سال خودم یا یکی دو سال بزرگ‌تر، با قد نسبتا بلند و عینک و مقنعه‌ای که یک کمی عقب بود ماجرا را شنید و گفت نمی‌توانی قرارداد مغازه را فسخ کنی، هر قدر هم که صاحب ملک بهت گفته باشد که بلند شو. 
غم زده برگه را نشانش دادم که صاحب ملک بهم داده بود، خوشحال شد گفت روی همین می‌تونی شکایت کنی، روی این می‌تونی ازش اموال هم توقیف کنی. رفتم دادخواستی که امید از قبل برایم آماده کرده بود، پرینت گرفتم، مدارک را آماده کردم، توی پوشه گذاشتم و لحظه آخر گفتم بگذار یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. 
زنگ زدم به بنگاه، گفتم از صاحب ملک بپرس من شکایت کنم، یا توافق می‌کند. دو دقیقه بعد زنگ زد گفت ساعت نُه با قراردادت بیا بنگاه. 
آخرای بهمن هزار و سیصد و نود و پنج
ده روز بود شاید که یکی از دوست‌هام قرار گذاشته بود بروم شرکتشان مصاحبه، یکشنبه نمی‌دانم چندم بهمن بود. ساعت 2 قرارداد داشتم، ساعت ده بود هنوز زنگ نزده بودند. زنگ زدم به دوستم، جواب نداد. مسیج زدم جواب نداد. ناامید شدم. نشستم کف مترو. امیدوار شده بودم خب این ها یک کسی را می‌خواهند و می‌روم و کار هر چیزی که بود می‌گیرم و یک کمی آرام می‌شوم و بعد به بقیه زندگیم می‌رسم. 
ساعت 12 بالاخره از شرکته زنگ زدند. گفتند ساعت سه بیا. باز امیدم برگشت. دوستم زنگ زد خبر گرفت گفتم زنگ زدند و قرار گذاشتند. رفتم مصاحبه. 
برام چایی آوردند و یک فرم دادند پر کردم مثل همه جا و بعد یک مصاحبه طولانی کردم، مصاحبه خوب. طرفم حرفم را می‌فهمید و تکنیک‌هایی که برای فهمیدن من به کار می‌برد برایم قابل فهم بود. یک خانومی بود که چهره و لحن مهربانی داشت، یک کمی تپل بود، موهای مشکی داشت و نسبتا جدی بود. البته نه به اندازه من جدی. 
نیم ساعت بعد از مصاحبه دوستم زنگ زد گفت نظر خیلی مثبت بوده. من خیلی شاد و خوشحالم رفتم برای تولد دوستم شیرینی خامه‌ای خریدم. اسنپ گرفتم، رفتم پیش دوستم، براش روی شیرینی‌های خامه‌ای شمع گذاشتم. خیلی خوشحال و زندگی در پیش رو طور.
فرداش از شرکته زنگ زدند گفتند بیا تست روان‌شناسی بده. شنبه هفته بعد، سی‌ام بهمن رفتم تست دادم. بهم سی و پنج دقیقه وقت دادند و سر سی و پنج دقیقه هم برگه‌ها را جمع کردند. بعد از این که فهمیدند دیوانه‌ام از شرکته خبری نشد. 
سوم اسفند هزار و سیصد و نود و پنج
قرار بود مغازه را تخلیه کنم و ساعت دوازده هم بروم یک جایی برای مصاحبه دوم. 
از شب قبل قرار گذاشته بودم ساعت نه برای تخلیه مغازه کارگر و وانت بیاید. کارگرها آمدند. چاهار تا آدم لات عوضی با یک پیرمرد راننده وانت. یخچال از مغازه بیرون نمی‌رفت. یخچال را به تکه‌های خرد تبدیل کردند.باز از در بیرون نمی‌رفت. من از استرس پس افتاده بودم. با بدبختی بردند بیرون. با بدبختی آوردیم بگذاریم پارکینگ. مدیر ساختمون پرید پایین. شروع کرد با من دعوا کردن.
این بزرگ است این زیاد است، همسایه ها اعتراض می‌کنند این‌ها توی پارکینگ باشد. داد داد داد. گفتم زود برمی‌دارم. ببخشید جا نداشتم. آخر سر کوتاه آمد. بعد از سه ساعت داد و بی‌داد و تمام شدن اسباب بردن کارگرها دو برابر پولی که باید ازم می‌گرفتند، گرفتند و رفتند. 
دیر شده بود، اسنپ گرفتم، در عرض یک دقیقه لباس‌های خاکی عرقیم را عوض کردم، پریدم توی اسنپ و رفتم مصاحبه دوم این شرکته. برام جدی نبود این جا. یک جایی بود که فکر می‌کردم خیلی پپه اند و توهم دیجی کالا شدن دارند و بعد که رفتم خب برای اسفندم پول دربیاورم فهمیدم من پپه م و این‌ها قرار است پول‌شویی کنند به احتمال زیاد. 
مصاحبه دوم مصاحبه نبود اصلن. طرف بهم گفت بیا کار من را راه بنداز، گفتم باشد. فکر کردم خب تا آخر هفته یا از اون یکی شرکته خبر می‌شود یا اگر نشد موقت می‌آیم این جا تا وقتی کارش راه بیفتد.
از دو سه روز بعدش رفتم همین شرکت. روز اول که رفتم بچه های شرکت را جمع کردم، همان روز دعوا شده بود. هر کدام دو سه روز بود مشغول به کار شده بودند، هیچ کس نمی‌دانست وظیفه ش چیست. همه داشتند داد می‌زند. بعد از کلی حرف زدن باز همه چیز همان بود که بود. کارها را اولویت بندی کردم، تقسیم وظیفه کردم. دعوا کردم جیغ زدم بعد رفتم توی اتاق کنفرانس، جایی که موقت به من داده‌اند و نشستم یک دل سیر گریه کردم. این کاری نبود که ازش پول دربیاورم و چقدر به پول احتیاج دارم من. 
نوزدهم اسفند هزار و سیصد و نود و پنج
یخچال‌ها هنوز فروش نرفته. دیشب یکی آمد پسندید و قرار شد بیاد بخرد بالاخره. ارزان‌تر از قیمت سمساری حتا. هنوز دارم این کاری که پول‌شویی است می‌روم. چون نمی‌دانم تهش پول می‌دهند یا نه و فکر می‌کنم اگر یک درصد احتمال داشته باشد که بدهند بهتر از بی‌کاری و پول درنیاوردن است. 
ولی یک جای دیگری رفتم مصاحبه دادم. اوکی اولیه را بهم دادند. کارشان شبیه کاری است که قبلا کرده‌ام. توی این مدت بی‌کاری یک سری آموزش و مستند و این‌ها دیدم و ترکیبشان کردم با چیزهایی که بلد بودم. قرار شده بروم توی تیم تحلیل بیزنسشان. رفتم نشستم توی اتاق مدیرعامل. مدیرعامل نبود. نیم ساعتی معطل بودم تا سر و کله ش پیدا شد. یک آدم پنجاه و خورده ساله. ازم پرسید چی کارها کردی، برایش توضیح دادم کمی، هر یک کلمه‌ای که ازم می‌پرسید ده کلمه باهام مخالفت می‌کرد. از بقالی پرسید برایش که توضیح دادم گفت نه کار قبالی این جوری نیست. گفتم من کار کردم شما چطور می‌دونی که نیست. خلاصه هم چو آدمی. کل مصاحبه به تحقیر من و این که دانشی نداری و این همه سال پس چی کار کردی گذشت. مطمئن بودم که از این‌هاست که از جنس خوشش آمده ولی توی سر مال می‌زند که قیمت پایین‌تر ببرد. منتظر بودم بگوید با حقوق کم بیا که برینم توی سر و رویش. و دقیقن همین را هم گفت. بهش گفتم من خیلی متوجه نمی‌شم شما اگر معتقدید کارآمد نیستم برای شما خیریه که نیست، چرا باید استخدامم کنید. گفت من می‌خوام به شما برنامه زندگی بدم. زندگیت رو درست کنم. خیلی با مهربانی پاسخ دادم "من از کسی برنامه زندگی نمی‌گیرم" گفت خیلی اعتماد به نفس دارید. گفتم با همین اعتماد به نفس شغل پیدا می‌کنم. این‌ها خیلی خوب توی ذهنم مانده چون وقتی آدم‌هایی که فکر می‌کنند بقیه خراند را گیر می‌اندازم خیلی به خودم مفتخر می‌شوم. بلند شدم آمدم بیرون. ریده بودم به یارو. ولی اعتماد به نفسم شکست.
توی جلسه با همین مرتیکه بودم که مشتری یخچال‌ها زنگ زده بود و جواب نداده بودم. اسمس زده بود پس من یخچال ها را نخواستم. برایش توضیح دادم که جلسه بودم و نشده جواب بدهم. گفت نمی‌خوام دیگه. قهر کرده بود مشتری، انگار من دوست دختر مردمم. 
بیستم اسفند هزار و سیصد و نود و پنج
در من چیزی نیست که بتوانم باهاش دوباره از جا بلند بشوم. تمام شده ام. قدرتی که باهاش از همان بچگی خودم را خِرکِش کردم و از این همه بدبختی گذشتم تمام شده. 
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش. 


*: Glen Hansard. Lies

۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

خیابان نادرشاه

سال هشتاد و چاهار، موقع جمع کردن وسایل از خونه مادربزرگم، دفترچه خاطرات دوران سربازی عموی آخریم پیدا شد. چیز زیادی هم توش نبود، یه سری تاریخ که احتمالن مربوط بود به مرخصی‌های سربازی و یک خط که توی تیرماه سال هفتاد و یک، نوشته بود امروز پدرم مرد و من به جرگه یتیمان پیوستم.
دسته جمعی شروع کردیم مسخره بازی و خندیدن. محسن آدم شاعرمسلکی نبود. اتفاقن خیلی هم خشک و خشن بود. آدم ساکت و بداخلاقی که هیچ کس به جز مادرش رو دوست نداشت. یا لااقل محبتش رو ابراز نمی‌کرد. من یازده دوازده سالم بود که محسن و عموی بزرگ‌ترم از ایران رفتند بی‌خبر. و برای مادربزرگم یک نامه خداحافظی گذاشتند. بعد از مردن پدربزرگم توی سال هفتاد و یک محسن نوشته بود به جرگه یتیمان پیوسته، چیزی که از محسن بعید بود. آدم توی موقعیت‌های دراماتیک، تحت تاثیر خشم، غم، استرس، از دائمیت خودش (داریم هم چین اصطلاحی؟) جدا می‌شود.
دیروز، من توی همین موقعیت، یک چیز قاطی‌ای از خشم و غم، ایستادم سر میرزای شیرازی و یک صحنه دراماتیک برای خودم بازی کردم.
ایستادم سر میرزای شیرازی و دیدم مثل یک نقطه تلاقی از سال دوم دبیرستان به بعد (مدرسه من سر همین خیابان بود)، همه خاطره‌های خوب و بدم یک جور از وسط همین خیابان گذشته.
...
من هیچ وقت به اندازه دو سال آخر دبیرستان، توی زندگیم رنج نکشیدم و هیچ وقت هم به اندازه همان وقت صبورو ساکت نبودم. یادم هست مدت موقتی مجبور بودیم توی خونه مادربزرگم زندگی نکنیم، رفتیم جایی، و من خجالت می‌کشیدم غذا بخورم، خجالت می‌کشیدم حمام بروم، خجالت می‌کشیدم حتا حرف بزنم که حضورم را توی خانه بفهمند. پای تلویزیون هم حاضر نمی‌شدم و تا جایی که می‌شد قایم می‌شدم توی یک راهرویی کنار حیاط صاحبخانه. که مثلن من نیستم. از باقی مانده پس‌اندازی که مادربزرگم برایمان گذاشته بود چیزهای ضروری مثل نوار بهداشتی و هزینه رفت و آمد به مدرسه تامین می‌شد. ولی باز گایانه –تنها دوست دوران دبیرستانم که رابطه‌م باش حفظ شده- اگر شروع کنه به خاطره تعریف کردن، باورم نمی‌شه این من بودم. حتا خودم انگار همه خاطره‌‌های اون زمان، خوب و بد را با هم شسته‌م رفته. بین اون همه ترس از بی سقف شدن خاطرم نیست که کی دوغ گازدار ریختم روی نگین، یا یادم نیست که من بودم جنبش مقنعه سورمه‌ای راه انداختم توی مدرسه. یا یادم نمیاد من بودم که وقتی ساختمان بغل مدرسه ریخت، از پنجره آویزون شدم و برای آتش‌نشان‌ها بوس فرستادم. یادم هست یک کارهایی کردیم، ولی یادم نیست زیر سر من بود. تنها چیزی که یادم هست زیر سر من بود بستن راهروی مدرسه برای یک زنگ تفریح و ریختن نیمکت‌ها ته سالن توی یک زنگ کلاسی بود. بقیه‌ش توی خاطرات گایانه هست ولی مال من نه. یادم نیست که کی ناظم مدرسه را اسگل کردم و یادم نیست کی توی دوییدن دنبال نگین توی حیاط، شلوارم را پاره کردم و از مستخدم مدرسه نخ سوزن گرفتم. یادم نیست از ساعت هشت صبح تا سه بعد از ظهر چطور نمی‌شکستم، غر نمی‌زدم، گریه نمی‌کردم. شاد بودم و یا اداش را خیلی خوب درمی‌آوردم.
سر میرزای شیرازی می‌ایستم و یک شروعی یادم می‌آید. شروع مستقل شدنم که گره خورده به این خیابان. دانشگاه هم که می‌رفتم از همین خیابان بود، توی هیفده سالگی. یکی دو سال بعد همین اتفاقات. با اتوبوس‌های تهرانپارس که از سر خیابان رد می‌شد می‌آمدم توی تخت طاووس و میرزای شیرازی و ویلا را پیاده می‌رفتم که برسم به ساختمان آزمایشگاه، ساختمان مورد علاقه‌ام از دانشگاه.
و همان وقت همان طرف‌ها پیش یک دیوانه‌ای کار گرفتم. پایین همین خیابان. و بعدتر تنها باری که عاشق یک کسی شدم خاطره‌هام گره خورد به همین خیابان و نشر چشمه انتهاش. و بعدتر هر وقت تنها یا ذله شدم رفتم نشستم پارک وسط همین خیابان. یا وسط ویلا که باز از همین جا رد می‌شدم.
و پارسال که بعد از یک ماه که منتظر تماس کسی بودم، وقتی داشتم توی میرزای شیرازی راه می‌رفتم، زنگ زد، که کاش نمی‌زد.
ایستادم سر میرزای شیرازی دیروز، دست‌هام را با حالت آه ای خیابان باز کردم، و ازش پرسیدم حیف نیست؟ حیف نیست جای به این قشنگی، انقدر تلخ و شیرینیش قاطی؟ حیف نیست کلن زندگی انقدر تلخ؟ و از این چیزهای بی مصرف دیگر.


که خب چون جوابی از خیابان نشنیدم سرم را انداختم بقیه راهم را رفتم.  

۱۳۹۵ آذر ۳۰, سه‌شنبه

تو اون کوه بلند نیستی که سر تا پا غروره.

خب، مغازه.
اولین سوال هر کسی در مواجهه با من و این که برداشتم بقالی زدم این بوده که "حالا چی شد بقالی زدی"
یک روز توی شرکت سابقم رییسم نشسته بود روی صندلی‌ای که به پهلو جلوی میزم بود و من نیم رخش را می‌دیدم و داشت راجع به یک موضوعی نطق می‌کرد و من داشتم توی دیوار دنبال آگهی می‌گشتم برای اجاره کردن کافه و دیدم از هر ده تا آگهی، پنج تاش مغازه بقالی است.
بلند پرسیدم بقالی بزنم چی؟ رییسم گفت آره بیا همین نزدیک شرکت هم بزن ما ازت خرید کنیم. شروع این ایده بقالی بزنم از همین جا بود.
اول قرار بود شریک داشته باشم، شرایط شریکم جور نشد، بعد قرارداد یک هو دست تنها ماندم با یک کاری که هیچ چیزی ازش نمی‌دانستم و سرمایه‌م هم براش کافی نبود.
از کاسبی هم چیزی نمی‌دانستم. دودوتا چارتای کارمندی یاد گرفته بودم. اول ماه انقد پول داری، قسط و کرایه و پول قبض و پول باشگاه را ازش کم کن انقدر می‌ماند، تا آخر ماه هر روز انقدر خرج کن کم نیاوری.
تمام حساب کتاب من در طول ماه همین بود. به مدت ده سال. از هیژده تا بیست و هشت سالگی. همه پولی که جمع کرده بودم را گذاشتم وسط. تمام پولی که بابت تسویه حساب از شرکت قبلی گرفتم هم رفت پای تسویه یکی از وام هام که ضامنش رییس سابقم بود. بی پول تر شدم.
روزهای اول کاسبی بلد نبودم. هیچ ایده‌ای راجع به این که چقدر چی سفارش بدهم و به چه دردم می‌خورد نداشتم. کلی آشغال خریدم و خب که یک بخشیش را ضرر کردم. پولم رسید به زیر ده میلیون، تازه خطرناک شد.
دیدم ای وای کلی چیز هست که می‌خواهند ولی ندارم. و کلی چیز هست که الکی خریدم. از این که بعد از چن سال پول تو حسابم نبود ترسیده بودم. حالا چی اسماعیل؟
دوست یکی از دوست‌های خیلی دورم که گویا یک مدت قبل بقالی داشت به دادم رسید. یادم داد چه جوری سفارش بدهم و چه جوری تحویل بگیرم و چه طوری مغازه بچینم و چطوری یک سری کارهای دیگری بکنم. بعد شروع کرد راجع به این که چطور باش بخوابم وارد عمل شد که خب خیلی سریع پاش با درایت من از مغازه بریده شد و از کمکش چیزی که می‌خواست نصیبش نشد. یک مدت توی کارم شلنگ تخته انداخت که زمین بخورم که خب چون خیلی آدم باهوشی نبود، ضربه را هم جای درستی نزد و زمین نخوردم.
پولم ته کشید. شروع کردم چک کشیدن. تیرماه یازده میلیون چک داشتم و هیچی پول. بلد نبودم و ریسک هم برام کار سختی بود.
از هزینه‌های زندگی خودم عقب افتادم، کم کم از دست خودم عصبانی شدم، متوجه شدم حماقت کردم. همین الان هم که بازار خیلی کساد شده و مشتری نیست واقفم که حماقت کردم ولی از این دسته حماقت‌هاست که اگر نکشدم و به خاک سیاه ننشاندم؛ قوی‌ترم می‌کند. از آن پیله سفت کارمندی درآمده‌ام و هنوز ریسک کاسبی کردن را نپذیرفته‌ام.
از دست خودم که عصبانی شدم، از خودم دست کشیدم. از خانه‌م و از میا. پول یک بخشیش بود، یک بخش مهم دیگر این بود که از خودم منزجر شدم (هستم).
به خاطر این که با بی ملاحظگی جهیدم توی یک چیزی که اطلاعاتی ازش نداشتم و روی چیزی حساب کردم که نباید می‌کردم.
اعتماد به نفسم هم به فنا رفت. قبل از گرفتن مغازه، خیال می‌کردم خب من توی کار خیلی آدم قوی و باعرضه‌ای هستم و احتمالن از پس هر کار و همه کار برمی‌آیم. توی بقالی دیدم این طور نیست اصلن. من آیرن وومن نیستم و قدرت ماورایی ندارم. در سن بیست و هشت سالگی نمی‌توانم روزی هیفده ساعت به مدت چند ماه کار کنم و هم زمان فکرم درگیر پول و هزینه زندگی هم باشد (در سن بیست و پنج سالگی می‌توانستم، توی شرکت قبلی شیش ماه همان قدر کار کردم و کم نیاوردم و در ازای هیچی پول زانو و کمرم را از دست دادم، یکی از دلایلی که از دست رییس سابقم عصبانی‌ام همین است که چرا برای این که من زندگیم را گذاشتم وسط ارزشی قائل نشد). این شد که دست کشیدم از خودم (هنوز هم).
مدت‌ها برای خودم چیزی نخریدم، از لباس تا لوازم آرایش، کرایه خانه‌ای که توش زندگی می‌کنم را چند ماه است که ندادم و گمان کنم توی یک لج و لج بازی با خودم افتاده‌ام که بی خانمان شوم. (نداشتم هم که بدهم ولی به هر حال)
بی خیال میا شدم و انقدر بهش بی توجهی کردم که متوجه نشدم این بچه مدت‌هاست مثانه و روده ش مشکل دارد و یا یبس است یا درست جیش نمی‌کند.
جلسه قبل که رفتم پیش روان کاوم، دراز کشیدم روی کاناپه و روان کاوم یک هو پرید بهم که چرا کچل شدی؟ چرا انقد موهات ریخته؟ چرا حواست نیست چه بلایی سر خودت آوردی. یکی زده بود توی گوشم. راست می‌گفت. از خودم دست کشیدم. چن روز بعد یکی از دریچه‌های قشنگ بازگشت به زندگیم هم بهم گفت چرا توی خانه‌ت چرب و نوچ شده همه چی.
آدم‌های دیگر هم فهمیده بودند، برای من همممیشه و همه جای زندگیم انگیزه یعنی آدم‌های دیگر. مثال ساده‌ای که همیشه برای همه می‌زنم این است که من وقتی دست از آشپزی برداشتم که مینا جدا شد.
همین. حالا شدم اره وسط درخت. نه راه پس دارم نه پیش. بخشی از سرمایه ده سال کار کردنم ضرر شده. هر روز یا مشتری‌ها به خاطر این که جنس هام کامل نیست تیکه بارم می‌کنند یا ویزیتورهای شرکت‌ها بابت این که خرید درست نمی‌کنم. از همه این‌ها گذشته، هر کسی دور و بر من برای یک روز هم بوده باشد خبر دارد باید هر کاری را توی بهترین وضعیت خودش انجام بدهم و حالا که بقالی، خوب نیست و جنس‌هاش کامل نیست انگار هر روز کابوس می‌بینم. و دردناک این که شب‌ها هم که می‌خوابم فقط کابوس می‌بینم. کابوس تمام شدن جنس توی مغازه، کابوس نرسیدن بار، کابوس برگشت خوردن چک. کابوس مریض شدن میا، کابوس کشتن بچه‌هایی که هرگز نزاییده‌ام.
دارم دور خودم می‌چرخم. آدم‌ها دور می‌ایستند و اظهار نظر می‌کنند، پیک راه بنداز، سیستم فلان راه بنداز، مغازه ات را قشنگ کن، فلان چیز مغازه ت را عوض کن، همه این‌ها حرف‌های درستی است که توان انجام دادنش در من نیست چون هر هزار تومن را باید یک جا چال کنم. دقیقن هر هزار تومن.
تصور عظیمی که از خودم داشتم زیر فشار شکسته، مسلم است که با هر میزان ضرر زنده می‌مانم و ته تهش برمی‌گردم به زندگی کارمندی و یومیه‌ام خواهد چرخید. ولی این که از پس سرزنش خودم که در آستانه سی سالگی بدون پشتوانه هم چین شکستی را فقط و فقط از خریت خودم خورده باشم، برمی‌آیم یا نه را مطمئن نیستم.
تقدیم با عشق
گندم سین

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

The little cracks they escalated, And before we knew it was too late

بر کوه و دشت و هامون ببار، تا وقتی سقف خونه ی ما نریخته باشه.

شب اول خواب دیدم گوشه ی سقف، رو به سالن جلویی -همان که فرش سورمه ای داشت- ترک برداشته و آب چکه می‌کند. توی خانه تنها بودم و توی خواب فکر کردم چیز مهمی نیست. خود به خود درست می شود. توی خوابم باران می‌آمد و خارج از خوابم گریه می‌کردم.
فردا شب، خواب دیدم آب شره می‌کند، سقف داشت خراب می‌شد. خبر نداشتم باید چه کار کنم، مادربزرگم را نگاه می کردم که پشت سر من با عصا ایستاده بود و هیچی نمی‌گفت. رو به مادربزرگم گفتم درستش می‌کنم. داشتم گریه می‌کردم باز.
سقف داشت پایین می‌ریخت که گوشیم زنگ خورد. کارگر مغازه بود، از صدام معلوم بود خوابم. عذرخواهی کرد، تشکر کردم. ریختن سقف، چه توی خواب چه توی بیداری تنها چیزی بود که کم داشتم.
سقف را نگاه کردم سالم بود.
...

که با یار اومدُم بی یار می‌رُم

من پیش مادربزرگم بزرگ شدم، این را همه‌‌ی آدم‌هایی که بیش‌تر از نیم ساعت با من حرف بزنند متوجه می‌شوند، تمام خاطرات من، ضرب‌المثل‌هایی که بلدم، قصه‌ها و آوازها، از بچگی یک جوری به مادربزرگم وصل شده همان طور که سایر آدم‌ها به پدر یا مادر. تمام اتفاقات تولدم تا زمانی که خودم خاطره داشته باشم یا داستان سرایی‌ِ مادربزرگم است یا واقعیتی که از تولد من به خاطر داشته. مثل این که ساعت تولد من نیمه شب بوده، که از صحتش مطمئن نیستم، یا مثل این که ماجرای اسم گذاری من و دو اسمه شدنم دعوای پدر مادرم بوده که از صحتش مطمئن نیستم. مثل این که پدرم قصد کرده من را پشت در بگذارد چون دلش پسر می‌خواسته و از صحتش مطمئن نیستم و مثل این که مادرم صدای قشنگی داشته و آواز زیاد می‌خوانده، که از صحتش مطمئن نیستم.
ارثی است یا نه، به هر حال من هم آواز زیاد می خوانم، بیش تر برای خودم و گربه‌ام. گربه‌ام؛ پسرم؛ میا.
بیش‌تر آوازهایی که می‎خوانم غم‌انگیزند، همان طور که مال مادربزرگم بود. یک آوازی داشت که آواز نسبتن معروفی هم هست. سه پنج روزه که بوی گل نیومد، صدای چَه چَه بلبل نیومد، برید از باغبان گل بپرسید، چرا بلبل به سیل گل نیومد.
به هِ آخر چَه‌چَه یه چیزی می‌گفت تو مایه‌های ی. صدای چَی چَیِ بلبل نیومد. و معنی سیل نگاه کردن است. به نظرم زیادی غم‌انگیز است تو بری بشینی به سامان نشستنِ کسی را ببینی که عاشقش هستی ولی سنخیتی با تو ندارد. همان طور که بلبله برای گل چیز می‌کند.
...

سهم من پایین رفتن از یک پله‌ی متروک است، و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن *1

مادربزرگم برای من عزاداریِ تمام نشده است. داغش همیشه هست. آخرین باری که رفتم سر مزارش با دوست پسرم بود. تابستان سال 86. گریه نکردم. آن وقت‌ها هنوز به خدا و قرآن و آخرت و روح مادربزرگم اعتقاد داشتم. نشستیم فاتحه گفتیم و برگشتیم. همان وقت طی تصمیمی که تصمیم نبود، خیلی ناخودآگاه مادربزرگم را کنار گذاشتم. بهش فکر نکردم. سر قبرش نرفتم. خیال کردم این طور عزاداریم تمام می‌شود و شادی از دست رفته برمی‌گردد. بعد از این که بی اعتقاد می‌شوی هم تا چند وقت مرز باریک این که چرا سر قبر بروی را اصلن گم می‌کنی. نمی‌روی. شوآف لامذهبی برای خودت.
تا همین دو سال پیش. دو سال پیش، بعد از یک دوره درمان فهمیدم که عزاداریم تمام نشده. تبدیل شده به خشم. خشم از رها شدن. این که چرا این تنها کسی که من داشتم مرده و چرا هیچ کسی در دنیا نیست که انقدر بی شرط و بی طلب دوستم داشته باشد.
با ژینوس رفتیم سر قبر مادربزرگ‌هایمان. داد زدم، گریه کردم. از دست قبر خالی کاری برنمی‌آمد ولی مگر از دست آدم‌هایی که هنوز نرفته‌اند توی قبرهای خالی کاری برمی‌آید؟ یا کلن از دست هر کسی حتا خود آدم برای خودش؟
...

مرا دلی که صبوری که از او نمی‌آید.

این خشم.
این خشم خانمان سوز که هر چیز خوبی توی دنیا را به سرعت به گه تبدیل می‌کند و اگر بری دنبالش می‌بینی همه‌ی بدبختی‌هایی که آدم‌ها سر هم می‌آورند یک ریشه‌اش توی خشم است.
یک سوراخی توی سقف رابطه‌ام پیدا شد، رابطه‌ی تازه‌ای که خیال می‌کردم خوب است. رفتم نشستم بالای سقف و انقدر گریه و زاری کردم و پا کوبیدم که نکند رها شوم که از همان سوراخ کوچک سقف رابطه‌ام به کل فرو ریخت. همان طور که با خیلی‌های دیگر توی زندگی همین کار را کرده‌ام و همان طور که اگر این خشم و ترس را ول نکنم صد تا آدم دیگر را هم از دست خواهم داد.
دوای تمام زندگی من، از همان پانزده سالگی، تا حالا نوشتن بوده، هر وقت زیادی عصبانی شدم یا خوشحال، یا غمگین نوشته‌ام. گاهی وقت‌ها یادم می‌رود که به جای حرف زدن با آدم‌ها و گند زدن به هر چیزی که هست، پناه ببرم به کاغذها و نتیجه‌اش می‌شود شکست و شکست و شکست.

"درمان درد خیالی من، سقوط است و اصابت سر و پراکندگی افکار*2"


*1: فروغ
*2:علیرضا میراسدلله. 
سعدی و آوازهای محلی و شجریان عزیز هم که معلوم ئه.

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست

خواب دیدم رفتم محل کار قبلیم، محل کار قبلیم توی کوچه‌ی عطار جلفا بود.
خانه‌‌ی دربستی بود که داشتند بازسازیش می‌کردند. همین طور که داشتم از پله‌هاش برمی‌گشتم پایین، پایم گرفت به پله‌هایی که با آجر چیده بودند و پله‌های چیده شده ریختند پایین. پایین را که نگاه کردم سعید آقاخانی داشت از پله‌ها می‌آمد پایین. ازش پرسیدم این خونه‌ی شماست؟ گفت بله. یک جور صمیمی‌ای گفت بله. گفتم ببخشید پله‌ها ریخت. گفت اشکال نداره بابا و خواست برود بالا. از کنارم رد شد که برود بالا. باز برگشت پایین. خیلی زود دوست شدیم. گفت وایسا برسونمت. گفتم خونه‌ی من خیلی دوره. گفت اشکال نداره من کاری ندارم. توی خواب داشتم به این فکر می‌کردم که آدم اگر تعارفی نباشد جذاب‌تر است. گفتم باشه پس اگر مزاحمتون نمی‌شم. با هم رفتیم سوپر مارکت که آب بخریم. تمام شب را با سعید آقاخانی بودم و خیلی بهم خوش گذشت. همه ش توی راه و توی سوپر مارکت بودیم ولی خیلی خوش گذشت.
...
میا فرزندم و گربه‌م- دستم را چنگ گرفته. وسط بازی. بدترین چنگی که توی این هشت نه ماهی که با هم زندگی می‌کنیم ازم گرفته بود. جای چنگ مانده. پشت دستم یک خط قهوه‌ای رنگ، جای چنگ عمیق میا مانده و صورتش را تداعی می‌کند.
بند دوم انگشت حلقه‌م جای یک زخم کوچک هست برای سال 86. اوایل پاییز سال 86. با یکی دوست بودم که یازده سال از خودم بزرگ‌تر بود. و تازه دوست شده بودم. رابطه‌ای که دو سه ماه بیش‌تر طول نکشید. همان روزهای اولِ دوستی، موقع جدا کردن همبرگر، چاقو از بین لایه‌های همبرگر یخ زده در رفت و دستم را برید. خیلی عمیق. و خیلی خون‌ریزی کرد. دوست پسر خیلی بزرگ‌ترم خیلی اصرار کرد بیاید که بریم جایی بخیه بزنیم. عرض زخم کوچیک بود و من خجالت کشیدم که برای این یک تیکه زخم که عمقش معلوم نبود از آن سر تهران بیاد دنبالم. گفتم نه. ولی زخمه همیشه یاد همان آدم می‌اندازتم.
یک خال روی چانه‌م دارد که وقتی کوچیک بودم زیر گلوم بود. مادربزرگم خیلی قربان صدقه‌ی این خال زیر چانه‌م می‌رفت. خاله آمد بالا. روی صورتم و درست وسط چانه‌م نشست. از بقیه‌ی خال‌های صورتم متنفرم ولی این یکی به نظرم بهترین چیزی است که توی جسمم پیدا می‌شود.
سمت چپ پیشانیم، بین فاصله‌ی ابرو و پیشانیم، یک زخم هست که برای آخر سال 87 است. داشتم توی راهروی محل کارم، یک دانشگاهی سمت سیدخندان، می دوییدم که خوردم زمین. و پیشانیم شکافت. اولش نفهمیدم. وقتی مادر دانشجوها هجوم آوردند سمتم و یکیشان یک بسته از این دستمال کاغذی‌های جیبی را درآورد و گذاشت روی زخمم. هی گفتم چیزی نیست. با ندا رفتم دست‌شویی و دستمال را برداشتم. خون پاشید بیرون. ترسیدم. رفتیم درمانگاه و بخیه زدم. یکی دو روز بعد ندا برایم یک کادو خرید. یک عروسکی که وقتی فشارش می‌دادی می‌گفت آی لاو یو. برای این که زخمم از دلم دربیاید. زخم کنار پیشانیم یادآور نداست.
دستم شکسته بود. از بالای کمد داشتم می‌آمدم پایین که میز عسلی زیر پام کج شد و خوردم زمین. روی دست چپم آمدم زمین و دستم شکست. مثل همیشه زنگ زدم به امید. با امید رفتیم یکی دو تا بیمارستان تا یک جای شلوغ و بیخودی گیر آوردیم که کارم را راه انداختند. دستم را گچ گرفتند. از این گچ‌های بزرگ و سنگین که چند وقت بعد رفتم عوضش کردم. برگشتنی با امید رفتیم یک جای خوبی کباب خوردیم. امید برام لقمه می‌گرفت. انقدر از وقتی رفتیم بیمارستان بهم خوش گذشته بود که خوشحال هم بودم که دستم شکسته. آن وقتی که گچ داشتم انقدر با دستم کار و ورجه وورجه کردم که هیچ وقت درست جوش نخورد و همان طور ضعیف و بیچاره ماند. دستم همیشه همان‌طور دردو ماند. و دردش یادآور بهترین رفیق دنیاست.
...
چند روز است خسته‌م. خیلی خسته. خسته‌ی جسمی. هر وقت گرفتار چند تا موضوع می‌شوم مغز و جسمم با هم انصراف می‌دهند. زیاد می‌خوابم و تنم همیشه درد می‌کند. وقتی خسته‌م خانه‌ام همیشه به هم ریخته است. آشغال‌ها را پایین نمی‌برم. لباس‌های کثیفم زیاد می‌شود و شبی یک دانه‌ش را زورکی می‌شورم برای فردا که باش سر کارم را بروم. از زندگی کردن می‌افتم. این جور وقت‌ها دلم می‌خواهد شوهر داشته باشم یا بچه‌ای که شبیه میا نباشد. بچه‌ای باشد که از آدم توقع دارد، غر می‌زند، غذا می‌خواهد. گریه می‌کند. زمانی که مینا نامزد کرد هم همین طور شدم و وقتی بدتر شدم که ازدواج کرد. من و مینا همیشه خیلی دعوا می‌کردیم. نگاهمان به زندگی فرق داشت. من یک جوری زندگی می‌کردم که مینا قبول نداشت و مینا یک جوری زندگی می‌کرد که من نمی‌پسندیدم. وقتی نامزد کرد خود به خود از خانه حذف شد. بیش‌تر پیش شوهرش بود و من تنها شدم. تازه فهمیدم حذف شدن یک آدم دیگر از زندگیم را تاب نمی‌آورم. خانه را تمیز نمی‌کردم. غذا نمی‌پختم. مینا را که می‌دیدم گریه‌م می‌گرفت. و همیشه داشتم داد می‌زدم. باز رو آوردم به خوابیدن. همیشه خواب بودم. یا خواب بودم یا سر کار. بدترین نوع زندگی. کم کم رد کردم. بهترین وضعیت دنیا رد کردن است. از یک مرحله‌ای از غم و غصه عبور کردم که جای برگشتی نداشت. آدمی برای از دست دادن نداشتم و چیزی هم پیدا نکردم که خیلی مهم باشد. بهترین و در عین حال بدترین نوع زندگی.
...
کاش باز خواب سعید آقاخانی را ببینم. بهترین وقت گذردانی دنیا بود.



۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو

باید تعریفت می کردم. برای یکی دیگر. اولش چیزی یادم نبود. یادم بود که یک بار بیدار شدم و دیدم نیستی. گریه کردم. هوا تاریک بود و من این جور یادمه که شب یا نصف شب بود. بیدار شدم و دیدم نیستی. گریه کردم. سراغت را گرفتم. بزرگ بودم. پنج شیش ساله شاید. محسن- که این کارها ازش بعید بود- بغلم کرد و بوسیدم. گفت نترس بابا. رفت خونه ی زهرا کوچیکه. و همین طور روی دست بردم دم خونه ی زهرا. و همین طور توی آغوش خواهر بزرگه گذاشتم. همان خواهری که چند سال بعد شوهرش دادند و توی عروسیش صلوات می فرستادند به جای آهنگ.
قرار بود ازت تعریف کنم. گفتم صدای خوبی داشت و آدم غمگینی بود. گفتم خیلی وقت ها یادم هست که گریه می کرد. بیش تر گریه می کرد تا بخندد. نگفتم نه تا بچه داشتی که از هیچ کدام دل خوشی نداشتی. و دل خوشیت محسن بود که اخلاق نداشت و دردانه ی آخرت بود. 
و من. 
نگفتم چاهار سالم که بود مریض شدم. خیلی سخت. نمی خوابیدم و سر دردهام زیاد بود. هزار جور دکتر برده بودندم و خوب نمی‌شدم. و همه می گفتند عصبی شده. عمو رضا داد و بیداد می کرد که چرا بچه را در می ندازید با بچه های زهرا و شهناز که این جوری بشود. یادم هست هست یک شبی خوابم نمی برد. همان شب ها. بغلم کردی. یک جوری که کسی بیدار نشود رفتیم نشستیم روی بالکن و در گوشم گفتی اگه تو بمیری من می میرم.
ازم پرسید یادت هست چطور بات حرف می زد یا صدات می کرد. یادم نبود. چیز زیادی یادم نیست. بهش گفتم یادم نیست. یادم بود برایم جومه نارنجی می خوندی و یادم بود که یک بار الکی خودم را زده بودم به مریضی و آقای خواجه وند از مدرسه برم گرداند خانه، نشاندیم روی کابینت و برام اسفند دود کردی. 
گفتم یادم نیست از تو کتک خورده باشم یا دعوام کرده باشی هیچ وقت.
یادم آمد،دیکته ی  اول مدرسه برای این که نون را شبیه ب نوشته بودم و نقطه را بالاش گذاشته بودم، نوزده و نیم شده بودم و تمام راه برگشت را گریه کردم. در خانه را که باز کردم چادر به سر وایساده بودی توی حیاط. گفتی و با همان لحن خودت گفتی که "پا نداشتم بیام دنبالت ببینم اولین امتحانت چی شده". من که گریه می کردم می خندیدی و یادم نیست چقدر گریه کردم که رفتیم مغازه ی آقای محمدی و برام تی شرته که روش چند تا سگ داشت را خریدی تا آرام گرفتم.
براش نگفتم که تا بزرگی هم به سینه هات آویزان می شدم و قربون صدقه ی خال های قرمز روش می رفتم. و نگفتم که تو هرگز سوتین نداشتی یا چیزی شبیه آن.  نگفتم همه ی لباس هات گل داشت و همه ی روسری هات رنگی بود. و یک ژاکت قهوه ای داشتی که روزی که مردی تنم کرده بودم و بوش می کردم. همه ی این ها را بعدن یادم آمد. 
گفتم آدم غمگینی بود و گمان می برم تنها وقتی که توی زندگیش لذت برد همان پانزده روزی بود که رفت مکه. گفتم چیز زیادی ازت یادم نیست. 
گفتم خیلی سال بوده که به تو فکر نکرده بودم. چون از این که یادت بیفتم می ترسم و اگر یادت بیفتم حتمن دق می کنم. 
حرف زیادی ازت نزدم برای  بقیه ی آدم ها. چیز زیادی نبود که بگویم. همیشه گفتم که آدم خوبی بودی نه چون من دوستت داشتم. چون خیلی کم یادم هست تو یاد خودت بوده باشی. همه ی زندگیت بقیه ی آدم ها بودند. 
چیز زیادی نگفتم. نگفتم که روزهای آخر، یک بار نشستم بالای سرت و ازت پرسیدم که دوستم داری. تنها باری که تا آن وقت از کسی پرسیده بودم و شنیده بودم که دوستم دارد. گفتی تا همین حالاشم که زنده موندم به خاطر تو بود. 
از تو نگفتم نه چون شبیه راز بودی. چون خیال می کردم یادم رفته چقدر دوستت داشته ام و چقدر همه چیزم در تو خلاصه می شد. نگفتم شاید، چون بعید است کسی بفهمد تو را از دست دادن یعنی چه. 

*عنوان از سوغاتی هایده است، چون این پست را داشتم باش می نوشتم.

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

شاید عقده‌ای‌ام.
شاید که نه، حتمن عقده ای ام. عقده توجه یا محبت یا همچین چیزهایی. راستش خیال می کنم اگر آدم هایی شبیه من وجود نداشتند بساط این روانشناس ها که باید برای حرف زدنت باهاشان یک ماشین حساب هم همراهت داشته باشی که آخر سر دقایق را ضربدر پل بکنی؛ جمع می شد. من عقده ای ام. همین امشب و به خاطر به هم خوردن تولدم، این را متوجه شده ام. اولین خاطره هایی که از تولدم دارم مال محرم است. شاید قبلش برام مهم نبود. چون وقتی تولد من به محرم می افتاد خیلی بچه نبودم. چار پنج ساله. چار پنج ساله البته خیلی بچه است، منظور این که شاید مال دورانی است که آدم خاطراتش را به وضوح به خاطر می آورد. محرم بود، برای چند سال متوالی و مادربزرگ من خیلی مذهبی. اجازه نداشتیم توی ماه محرم مراسم تولد و جشن داشته باشیم. با خواهرم می رفتیم قنادی و کیک یزدی می خریدیم. محرم و بعد هم صفر انقدر طولانیش کرده بود که خوب یادم مانده باشد. کیک یزدی می خریدیم با خامه سفید. بعد برمی گشتیم خانه و خامه را یک جوری باز می کردیم که وقت فشار دادن شبیه شیرینی های واقعی، گرد و قلنبه روی کیک بریزد. تولد من همین قدر بود. یک بار هم یادم هست عزاداری سفت و سختی بود که شیرینی فروشی‌ها باز نبود. رفتیم از یک شیرینی فروشی مزخرفی ته یک کوچه ی سختی کیک یزدی بدی خریدیم و آمدیم. این کیک یزدی همانی است که خیلی ها بهش کاپ کیک یا به قول دارجیلینگ کیک فنجونی می گن.
بالاخره این عزاداری ها از دوره ی تولد من گذشت. من سراسر نسبت به تولدم عقده ای بودم. و این را می شد هر سال سر تولدم دید. چون فاصله تولدهای ما یک ماه بود مادربزرگم تصمیم گرفت برای من و خواهرم، با هم تولد بگیرد. کسی توی فامیل از من خوشش نمی آمد. حق هم داشتند. لوس بودم و زیاد گریه می کردم. اصلن خاصیت من از بچگی همین بود که سر هر چیزی غصه می‌خوردم. چیزهایی که به من مربوط بود و چیزهایی که به من مربوط نبود. هیچ کس برای من کادو نیاورد. تمام کادوها برای خواهرم بود. مادربزرگم برایم لوازم تحریر خریده بود و برای خواهرم هم دقیقن مثل همان ها.
روند عقده ای شدن من به همین شکل ادامه یافت. بعد رسید به دوازده سالگیم. پنج مرداد دوازده سالگیم مادربزرگم زمین خورد و پاش از سه جا شکست. پوکی استخوان شدید داشت. دکتر گفت به خاطر نمی دانم چه و چه و چه نمی شود عملش کنیم و اگر عملش هم نکنیم به همین زودی ها زخم بستر می گیرد و می میرد. روز تولد من عمل داشت. قبل از شکستن پای مادربزرگم، شاید یک ماه قبل، خودش بهم پول داده بود و من کلی کاغذ رنگی و بادکنک خریده بودم که برای خودم تولد بگیرم. روز تولدم رفته بودم توی انباری نشسته بودم، دایره داخل لباسشویی را می چرخاندم و به خدا قول می دادم که اگر مادربزرگم خوب بشود، هیچ وقت توی هیچ مجلس بزن برقصی شرکت نکنم و هیچ وقت هم تولد نگیرم. که البته بعدن که فهمیدم ظاهرن بعد از کنار زدن پتو فهمیده‌اند خدا در رفته، قول هایم را پس گرفتم. و خیلی هم طول نکشید که این کار را کردم.
بعد افتادم توی یک دور بدبختی ای که تولد برایم قرتی بازی محسوب می شد. از همین سال های عجیب زندگی که یکی بعد از دیگری می روند و انقدر آدم بیچاره است که تولدش بیشتر شبیه یادآوری عزاست و این چیزها. تا مادربزرگم مرد و برحسب اتفاق دختر عمه م همسایه ی ما شد و برایم کیک خرید و تولد چار پنج نفره ای برگزار کرد که من همش را داشتم از غصه مادربزرگم گریه می کردم. بعد باز همان دور بدبختی و همان دوییدن ها و همان یادم نیست تولدم چی شد اصلن. تا رسید به سال 88. دوست پسر داشتم. و دوست پسرم دیوانه بود. یادم نیست دوست پسرم چه نقشه ای برای تولدم ریخته بود ولی همه را دعوت کرده بود. منتها یک هفته قبلش من را توی خیابان کتک زد و همه چیز به هم خورد. تا روز تولدم به معذرت خواهی و منت کشی گذشت و روز تولدم دنبالم آمد محل کارم و یادم نیست باز سر چه موضوعی داد و قال راه انداخت و یک نامه داد دستم که توش نوشته بود تو عقل نداری وگرنه الان زن من می شدی. من خندیدم و نامه ش را نرسیده به پل سیدخندان بی این که احساسی داشته باشم پاره کردم و ریختم دور. رفتم خانه، غذا پختم و خواهرم که چند ماه بود باهاش به خاطر تنها گذاشتنم توی یک دعوای خانوادگی قهر بودم؛ رسید و برام ساعت خریده بود و آشتی کردیم.
سال هشتاد و نه ولی خوب بود، بهترین دوست هام، که بهترین های روی کره زمینند البته، برام تولد گرفتند و کیک بی بی خریدند. تقریبن بهترین تولدی که در زندگیم داشتم. توی کافه یک جایی بود و خیلی خوشحال بودم که برای آدم ها ارزشمندم. سال 90 هم خودم رفتم کیک خریدم توی شرکت و برای خودم تولد گرفتم. بعد خبردار شدم دوست هام برام تولد گرفتند، یادم نیست چی شد که نشد توی خانه بگیریم. تولد منتقل شد به پارک و چون ماه رمضان بود یک سری آدم گشنه و تشنه ماندیم تا افطار. و خواهرم با یکی از دوست های من دعواش شد و من به خاطر خواهرم با همان دوستم دعوا کردم و یکی دیگر از دوست هایم از دست من ناراحت شد و خلاصه به گند کشیده شد. به نوت گودری و این مسخره بازی ها. سال نود و یک باز هم خوب بود. همکارهام سورپرایزم کردند، یکی شان برایم کیک پخته بود (اولین بار بود کسی برایم کیک می پخت)، روز تعطیل همه آمده بودند شرکت و من را هم با کلک کشیدند شرکت و خیلی خوب بود. سورپرایز واقعی. و بعد با دوست هام رفتم کافه و همه چیز عالی. دوستم هم برام چیز کیک درست کرده بود. اولین بار در قرن اخیر سه چار تا کیک داشتم برای تولدم. و وقتی برگشتم خانه یک دل سیر گریه کردم. یادم نیست چرا. شاید چون روزهای تولد همیشه سختند و همیشه تلخند و همیشه شبیه بدبختی اند.
نود و دو ولی از همه تولدهای بزرگ‌سالگیم افتضاح تر.تنها بودم. کاملن تنها. خواهرم بهم تبریک هم نگفت. دوست هام فراموش کرده بودند و هم‌خانه‌ی آن وقت هام یکی یکی بهشان اسمس زد که یادشان بیاید به من زنگ بزنند و چند روز بعد هم اسمس ها را نشانم داد تا قدرش را بیشتر بدانم. بهترین دوستم یادش بود و همان بهترین دوستم بدترین حال ممکن را داشت. تمام روز تولدم گریه کردم. و از دست همخانه م هم کاری برنیامد. من را برد گردش. برد سورتمه تهران و بعد یک رستوران خوب. و من همه مدت گریه کردم چون مطمئن بودم این آدم از روی دلسوزی این کار را می کند. پس تکلیف این که یک نفر باید باشد که از سر دوست داشتن و خوشحالی تولد آدم این کارها را بکند چی؟ و از همین چیزشعرهایی که آدم وقتی ناراحت است بلد است به خودش بگوید تا ناراحت تر و بیچاره تر بشود.
امسال ولی به خودم گفتم دست از این مظلوم نمایی عجیب همیشگی بردار. یک کاری بکن خوشحال بشوی. دوست پسرم بهم گفت برام تولد می گیرد و خیلی هم با اشتیاق و علاقه پیگیری می کرد، یکی دو روز مانده به تولد من اتفاق بدی براش افتاد و همه چیز به هم خورد. هی به من گفت تو تولدت را بگیر.  هر چقدر سعی کردم خودم را قانع کنم نشد، این که آدم مردم را دعوت کند بیایید و برای تولد من خوشحالی کنید عجیب نیست؟ و خیلی لوزرطور؟ این که خود آدم برای خودش کیک بگیرد و برای خودش  شام درست کند و هیچ کس نباشد این مراسم را برگزار کند چون خوشحال است که به دنیا آمده؟ جدن پس مثلن چرا اگر من بمیرم مطمئنم خواهرم خل می شود؟  یا چرا آدم ها غصه می خورند اگر من بمیرم. یا این ها همش توهمات آدم است که دلش می خواهد باور کند دنیا بدون او حتمن چیزی کم دارد؟
این قضیه البته می تواند یک دلیل سرراست داشته باشد. این که هیچ چیزی مهم نیست. مهم نیست که کی برای آدم تولد بگیرد. مهم نیست کسی برای تولد آدم کاری می کند یا نه. مساله این است که من نسبت به این موضوع تولد عقده ای شده ام و شبیه این چرت و پرت هایی که در برنامه های موفقیت می گویند مطمئن شده م هر سال تولد من اتفاق های بدی می افتد. شاید آدمی باید این مناسبت هایی را که نداشته هایش را به یادش می آورند یک جوری فراموش یا پاک کند. یا شاید آدم باید برود پولش را بریزد توی حلق همان روانشناس ها و روان‌پزشک ها تا با دارو و دری وری عقده ای بودنش را از یادش ببرند.