۱۴۰۳ شهریور ۱۱, یکشنبه

 دلم می خواد بچه دار شم. 

دلم می خواد یه تیکه ای از خودم رو ببینم که داره بزرگ می شه و شاده و سختیای من رو نمی کشه. 

دوست دارم خندیدن یه تیکه ای از خودم رو ببینم. دوست دارم ببینم که مادرم و مادر خوبیم. 

ولی مداوم شکست می خورم. توی شغل شکست می خورم، توی پول شکست می خورم. توی مرد شکست می خورم. توی رابطه شکست می خورم. 

تصویرم از خودم به هم ریخته و مخدوش شده. 

توی دوره ایم که تصویرم ذوب شده و توی ظرف مهاجرت ریخته شده و هنوز انگار توی کوره نذاشتنش که شکل ظرفی که توشه دربیام. هنوز هر روز ظرف رو عوض می کنم و انگار این هم خوب نیست. 

چون روشنی از دیده ی ما رفتی 

احساس حقارت می کنم. این کاری که الان دارم حتی سه درصد از چیزی نیست که می تونم انجام بدم، پولش حقارت باره، خود کار تحقیر آمیزه. رفتار اینا باهام حقارت باره. 

از چیزی که هستم خجالت می کشم. 

بامزه ست که وقتی با دیگرانم، مهم نیست دیگران کیه، ولی وقتی با دیگرانم حتی یک درصد از این شکستگی قابل مقایسه نیست. گاهی خودم رو مجبور می کنم که با خجالت به کسایی (حضوری) بگم که حالم بده. از این تحقیری که مهاجرت در کاسه م گذاشت حالم بده. واقعیت اینه که اون ظاهر خندان و آسوده که همواره همه می بینن هم دروغ نیست. اون هم بخشی از منه. شاید حتی واقعی تر. 

ولی در دلم پیوسته می گرید کسی 

گاهی به این فکر می کنم تصویرم چقد برای آدمای دیگه متفاوته. یک سفری ما رفتیم و بدون این که من بدونم چرا یه زوجی بودن که به طرز عجیبی از من متنفر شدن. بیشتر از این که دوست داشته باشم کسی از من متنفر نباشه، بیشتر دوست دارم بدونم چیه که نه فقط در مورد من، در مورد همه چیز انقد باعث ناراحتی آدما می شه. 

یک زنی هم بود، که دروغای یه مردی رو باور کرده بود و براش آدم بده من شده بودم.. توی ذهن اون هم دوست داشتم بشینم و ببینم چی می گذره توی یه مغزی. 

و توی مغز اون مرد، و مردهای شبیه اون. ببینم وقتی دارن این دروغ ها رو می گن، این از چی میاد؟ دلم هم می سوزه البته. دلم برای این حقارت منجر به دروغ می سوزه. برای این همه پسربچه ی سه ساله ی دور و بر ما توی بدن های بالغ که شاهد اینن که شومبول های طلاشون روز به روز داره کم ارزش تر می شه می سوزه. 

خیلی از آدمایی که با من معاشرت می کنن فکر می کنن اینا همش نفرت و عصبانیته. بخشیش هست، ولی بخش زیادیش هم دلسوزیه واقعا. جهانی که حول محور مردها بود، جهانی که همیشه زن ها توش مقصر بودن، حتی وقتی مردها خیانت می کردن، دروغ می گفتن، زنی رو حامله می کردن و فرار می کردن، یا بودن ولی حضور روانیشون تو خونه اندازه ی سر سفره ی شام بود، اون هم فقط وقتی که به غذا علاقه مند بودن داره عوض می شه و اون جبروت "مردانگی" داره از بین می ره. منتها زن بودن خیلی سخته، چون حتی حالا که ما داریم از روی پله ی منفی هشت هزارم یک پله یک پله به رتبه ی صد و هشتاد هزارم این ها نزدکی می شیم باز هدف عصبانیت اینا، دیوار کوتاهی که جلوی خشم اینا وایمیسته تا آوار شن سرش ماییم. 

هزینه ی زن بودن زیاده. واقعا نمی صرفه. 

و حالا که سی و شیش سالت شده هم باید وایسی ببینی آرزوهات داره می سوزه. دختری که دوست داشتی داشته باشی کم کم داره محو می شه. 

و اگه میومد هم احتمالا تهش رو پله ی هفت هزار و نهصد و نود و نهم وایمیساد. یه پله بالاتر از تو. 

هزار بار هزار جا گفتم. احتمالا زن های هزار سال پیش فکر می کردن خوش به حال زن های هزار سال دیگه. ولی هنوز کثافت همون کثافته، و ما خستگی پونصد هزار سال زن بودن رو شونه هامون می کشیم. 

عجب چیز بی سر و تهی شد. ولی نمی خوام دوبار بخونمش. فقط می خوام پستش کنم.  

۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

لعل تو داغی نهاد بر دل ویران من

 باید کار کنم ولی به جای کار کردن نشستم اینو بنویسم. این دو روز افتادم تو وبلاگ یکی که خیلی کوتاه و کم و تو مسیج های اینستا یه زمانی باش حرف زده بودم و بعد هم سر قاسم سلیمانی کسخلم در رفت چون یه عکسی از تشییع جنازه گذاشته بود، فک کردم لابد رفته تشییع و ب.آ کردم. ولی مال تیم ماست. دیروز یاد "غمت اتوبان کرج را می بست" افتادم رفتم نشستم به خوندن. 

این "تیم ما" هم عجیبه. تیمم و تیمم این بود تیمت؟ مثل فوتبال جمهوری اسلامی یه وقتایی شگفتی آفرینه مثل ماجرای زن زندگی آزادی، یه جاهایی هم می رینه. البته فکر کنم اونی که می رینه ما نیستیم، مردم نیستن. اپوزه، خیلی از مردم هم میفتن تو چاهشون. خود منم سال ها تو چاه خاتمی پاتمی و ان و گه بودم. "تیم ما" تو همین چاه بود. 

خریده بودیم زرت و پرتای "انقلاب راهش نیست" رو. 

خیلی یاد مادرم میفتم. یادش جیگرم رو می سوزونه. یه موقعی خیلی عصبانی بودم. از این که خواهرم انقد دوسش داشت عصبانی بودم. از این که انگار فقط مامان اون بود عصبانی بودم. 

هیچی ازش یادم نمیاد، هیچ خاطره ای ندارم و اصلا نمی فهمم مغز که همین مغزه، چرا ما باید خاطره ای از شیش ماهگی یک سالگیمون نداشته باشیم. ولی هم تراپی، هم فمینیسم من رو با مادرم آشتی داد. دلم می سوزه براش. کسی نیست بشینم اینا رو باهاش هی دوره کنم. خواهرم احتمالا پایه ست البته در خصوص هر چیز مربوط به مامانم ولی اونم نمی خواد بپذیره خودکشی بوده. توجیه می کنه. 

سخت هم هست، منم دلم نمی خواد بپذیرم که این زن انقد تنها و ناامید بود که رفت تو آشپزخونه در رو خودش بست و خودش رو به آتیش کشید. 

این قصه تا ابد دل منو می سوزونه. 

باید دل هزاران آدم دیگه رم بسوزونه ولی خب من آدم معروفی نیستم که قصه رو بگیرم دستم بشینم برا آدما تعریف کنم. بگم ببین یه زن مستقل رو شوهر می دن، شوهره خونه نشینش می کنه، چادر می ندازه سرش، نمی ذاره بره درس بخونه. 

بدتر از همه اینا، اینه که وقتی دخترداییم طلاق گرفت، همین چند سال پیش، خاله م (که مثلا حتی دیگه ایستگاه آخر مهربونی هم هست) نشسته بود داد بیداد که آره طلاق بده و بی آبروییه و اگه آدم بدی بوده خب به ما هم می گفتن و فلان. این آدم خواهر مادر منه، سی سال بعد از مرگش تو زمان اینترنت و عادی شدن طلاق. دلم بیشتر از اون خونه نشینی و آزار شوهر، برای این تنهاییش می سوزه، برا این که احتمالا حتی به همچین خواهری هم نمی تونسته پناه ببره.

حس می کنم قلبم کوچیکه. جا کم داره برا این همه قصه ی غم انگیز. این بچه که اون اول گفتم هم توی وبلاگش صدها قصه غم انگیز داره. هر تصویر غمباری تا آخر عمر با من میاد. 

هفته پیش داشتم به تراپیسته می گفتم این درست نیست. درست نیست که من بخوام یه کارایی بکنم و انقد ناتوان باشم. درست نیست که آدما انقد عجیب غریب بدذات و خودخواه و دروغگواند. درست نیست دنیا این جوریه.

سیاهیش بیش از حد تحمل منه. من نمی تونم. قلبم نمی کشه. هنوز قیافه اون زنه که تو تهران زد به شیشه ماشین گفت دیگه غذا ندارید بدید یادمه.

و بدبختی اینه این قصه ها "تک" نیست. قصه مامان من تک نیست، تموم شدنی نیست. همین الان هزاران هزار زن هستن که زندگیشون از این بدتره. و این سیاهی تموم نمی شه. فکر می کنم چیزی که دلم رو آتیش می زنه همینه. 

خیلی ساده تره آدم انقد بقیه رو آزار نده. چرا این طوری می کنن همه با همه؟