رفته بودم سفر
اول قرار بود یه سفر کوتاهی برم نیویورک ولی بعد به قول بهاره یه بست تریاک چسبوندیم و بعد رفتیم بیست روز دور تا دور اروپا هی این شهر به اون شهر
خوش هم نگذشت. پر از غم.
هی نگاه کردم به آدما و یارهاشون و هی غصه خوردم که همه تن می دن به کمتر از اون چه که شایسته شن برای این که تنها نمونن و من حتی همون گزینه رو هم عرضه ی پیدا کردنش رو نداشتم.
حتی با تن دادن به کمتر هم نشد که یه کسی رو پیدا کنم که کنارم بمونه.
بعد برگشتم و اخراج شدم. سه روز بعد از برگشتن.
و افتادم تو یه چاه عمیق و تاریک که هنوز نردبونی پیدا نکردم که ازش دربیام.
وقتی داشتم سقوط می کردم مطمین بودم (این همزه لعنتی رو کیبورد مک کجاست) که به همین راحتی نمی تونم دیگه نردبون رو پیدا کنم که بیام بالا.
افتادم ته این چاه. رفتم توی اون راهرو نشستم که موقع فرار از دست محمد خونه ی عمه اینا نصیبم شده بود.
نشستم جلوی اون کمد خیلی خیلی کوچیکی که یه تیکه ش سهم من از دنیا بود. هیچی نداشتم. هیچ کس نبودم.
افتادم توی چاه هیچ کس نبودن.
بیست سال گذشته. دقیقا بیست سال.
حالا دوباره دم همون کمد نشستم. این دفعه خیلی زود کار پیدا کردم ولی در اون راهرو به روم باز نشد. کسی نردبونی برام ته اون چاه نذاشت که بیام بالا.
نجات پیدا نکردم.
هیچی هیچ وقت جز عشق منو نجات نمی ده.
باید عاشق شم. هیچ امیدی جز عشق ندارم تو این دنیا و تنها عشقی که دارم که میاست می لنگه. چند روزه که پاش می لنگه. پیر شده بچه م جلوی چشمم. اصلا نفهمیدم کی. تا بیام مادر خوبی باشم پیر شد.
تا بیام بفهمم زندگیم چی شد همش رفت پای غم و غصه و تلاش برای زنده موندن.
تا خوشحال شدم تیشه به ریشه خودم زدم با آدم های غلط و رابطه های کسشر و امیدواری های بیجا
حالا راستش همش خوشحالم چون دیگه اصلا آینده برام معنی ای نداره. چون همه چیز امروزه. چون نور رو می بینم می گم و ببین هنوز نور هست که ببینی. چون داشتم راه می رفتم اون روز توی پیاده رو و از این بیلینگ بیلینگ های آویزون توی پیاده رو داشت صدا می داد و داشتم فکر می کردم خب اشکال نداره. لااقل هنوز زنده م و صداها رو می شنوم. زندگی برام اهمیت خودش رو از دست داده. همین لحظه ست و هیچ چیزی جز این لحظه نیست.